close
تبلیغات در اینترنت

آوازک

تابلو شهدا ... شهدا شرمنده ایم ... - مطالب ارسال شده توسط admin

آمار مطالب

کل مطالب : 27
کل نظرات : 1

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 28
باردید دیروز : 20
بازدید هفته : 69
بازدید ماه : 234
بازدید سال : 1,486
بازدید کلی : 19,511
شروع بکار سایت

سلام

 

به  اولین وبلاگ از مجموعه وبلاگ های "تابلو" خوش آمدید

 

اسم این وبلاگ "تابلو شهدا" هست

 

اینجا زندگینامه ، خاطرات ، سخنان و کلا هر چی مربوط باشه به شهدای دفاع مقدس قرار داده میشه

انشالله وبلاگو با دعای شما عزیزان میبریم جلو

 

یا حق

تعداد بازدید از این مطلب: 65
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 38


شهید عبدالحسین برونسی...زندگینامه....تابلو شهدا

شهید عبدالحسین برونسی، متولد ۱۳۲۱
محل تولد: روستای گلبوی کدکن( تربیت حیدریه)
تاریخ شهادت: ۱۹ اسفند ۱۳۶۳

- مادر شهید: در مقطع تحصیلی ابتدایی با این که همزمان با تحصیل کار هم می کرد، نمره هایش همیشه خوب بود. یک روز گفت «از فردا اجازه بدین مدرسه نرم… اون مدرسه دیگه نجس شده!»
علت را پرسیدیم.
با غیظ گفت: دیروز این معلم طاغوتی رو با یک دختری دیدم که …» از فردا گذاشتیمش مکتب به یاد گرفتن قرآن.

شهید برونسی در خاطراتش می نویسد: در دوران سربازی و در پایان دوره آموزشی یکبار من را از طرف پادگان بردند بیرجند، جلوی یک خانه ویلایی بزرگ. گفتند از این به بعد در اختیار صاحب این خانه هستی!
وارد خانه که شدم دریکی از اتاق ها باز بود. گفتم یا الله، صدای زن جوانی بلند شد:
یا الله گفتنت دیگه چیه؟! بیا تو!
زیر لب گفتم خدایا توکل بر خودت. داخل که رفتم، چشم هایم یکهو سیاهی رفت… گوشه اتاق روی مبل، زن جوان بی حجابی لم داده بود. با یک آرایش غلیظ و حال بهم زن!
بلافاصله از اتاق زدم بیرون. گوشم بدهکار هارت و هورتش نشد…
خدمتکارهای خانم دنبالم بودند که دوباره من را بکشانند داخل. ولی حریفم نشدند.
وقتی موضوع به گوش مافوقم در پادگان رسید، قرار شد به عنوان تنبیه تمام توالت ها را تمیز کنم. امیدوار بودند زیر بار نظافت توالت ها کمر خم کنم و کوتاه بیایم.اما وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند کوتاه آمدند.

- همسر شهید: بعضی ها از تقسیم اراضی* خوشحال بودند ولی عبدالحسین ناراحت.
صاحب زمین گفته بود زمین ها از شیر مادر حلال تر.
اما در جوابش گفت اگر شما هم راضی باشی حق یتیم رو نمی شه کاری کرد.
بعد هم رفتیم مشهد و در مغازه سبزی فروشی مشغول کار شد، یک روز آمد و گفت: نمی روم. پرسیدم چرا؟ گفت آدم درستی نیست سبزی ها را می ریزه توی آب که سنگین تر بشه. بعد رفت تو لبنیاتی، آنجا هم زیاد نماند. گفتم چطور؟ گفت کم فروشی می کنه، جنس بد و خوب را قاطی می کنه. از فردایش رفت سرگذر برای بنایی، کم کم تو کار جا افتاد و بعد از مدتی شاگرد می گرفت. دستمزدش هم از قبل بهتر شده بود.

- همرزم شهید: همیشه سخت ترین مسیرها را توی عملیات ها به گردان عبدالله می دادندکه مسئولیتش با شهید برونسی بود.
روی همین حساب هم پیش خودی ها و دشمن معروف شده بود. توی رادیو عراق اسمش را با غیظ می آوردند و برای سرش جایزه گذاشته بودند.

- همسر شهید: یک بار یکی از بچه های خودمان را باید سریع می رساندیم بیمارستان. در آن شرایط سخت ، به ماشین بیت المال که جلو خانه بود دست نزد. سریع رفت یک تاکسی گرفت. تا این حد در استفاده از اموال عمومی دقیق بود و حساس!

- همرزم شهید : یکسره این طرف و آن طرف می دوید، شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، دائم توی خط می رفت و هزار و یک کار و گرفتاری داشت ولی یک دفعه نشد شهرداریش (شستن ظروف و نظافت) را بده به دیگری.

- همرزم شهید : بعد عملیات رمضان برایم تعریف کرد موقعی که عملیات لو رفت و در آن شرایط سخت، گیر کردم، شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدیم بیش تر شد. تنها راه امیدی که مانده بود توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال صورتم را گذاشتم روی خاک و متوسل شدم به وجود مقدس حضرت زهرا (س) و با حضرت راز و نیاز کردم. یکدفعه صدای خانمی به گوشم رسید. صدایی ملکوتی که به من فرمودند. این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم ناراحت نباش…
چیزهایی را که دیشب به نیروها گفتم و دستورهایی که برای حرکت نیروها دادم، همه اش از طرف خانم بود.
خبر آن عملیات مثل توپ صدا کرد خیلی زود خبرش به پشت جبهه رسید و سؤال همه این بود آقای برونسی شما چطور این همه تانک و نیرو را منهدم کردین؟ آن هم با کمترین تلفات؟! خونسرد جواب داد من هیچ کاره بودم.

- همرزم شهید: برونسی از آنهایی بود که از مرز خودیت گذشتند. در سخنرانی صبحگاهی پیش از عملیات گفت دیگه نمی تونم در این دنیا طاقت بیاورم. و در جمع خصوصی تر گفت اگر من توی این عملیات شهید نشدم به مسلمانی خودم شک می کنم. در این عملیات دیدار یار است. امیدوارم گمنام شهید شوم جنازه ام به یاد سالار شهیدان، کنار آب فرات و کنار او بماند.

- همسر شهید: شب آخر گفت امشب سفارش شما رو خدمت امام رضا (ع) کردم از آقا خواستم که گاهی لطف بفرمایند و بهتون یک سری بزنند شما هم اگر یک وقت مُشکلی داشتین فقط برین خدمت حضرت. بعد عملیات بدر بالاخره هم آن خبر آمد، به آرزویش که بابتش زجرها کشیده بود رسید. جنازه اش مفقود شده بود… همیشه آرزویش بود که به تبعیت از مادرش حضرت زهرا (س) قبرش بی نام و نشان باشد.

- مقام معظم رهبری: شهید برونسی تحصیلات عالیه که نداشت، وقتی سخنرانی می کرد تأثیر حرفش از آدم های تحصیل کرده به مراتب بیش تر بود، کاملاً تحت تأثیر قرار می داد. روحیه انقلابی این است.

در قسمتی از وصیت نامه شهید برونسی می خوانیم : من با چشم باز این راه را پیموده ام و ثابت قدم مانده ام. خوب به آیت قرآن گوش کنید و سرمشق زندگی تان قرار دهید. آیت قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند. فرماندهی برای من لطف نیست یک تکلیف شرعی است. مسلماً در راه امر به معروف و نهی از منکر از مردم نادان زیان خواهید دید، تحمل کنید و بر عزم راسخ تان پایدار باشید.
طرح تقسیم اراضی که در دی ماه ۱۳۴۱ توسط شاه اعلام شد و طبق آن املاک و اراضی بزرگ را به قطعات کوچکتر تقسیم می کردند.

تعداد بازدید از این مطلب: 61
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


دفتر سپید, قلمی سرخ...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

 

شهید آوینی...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

دفتر سپید, قلمی سرخ


به چشمانش كه نگاه كردم، 
تبلور ایمان را یافتم 
سر بر خاك كه می‌نهاد، 
هق‌هق اشك بود و ناله‌های بی‌قرار 
درست از همانجا حضور خدا را حس می‌كردی 
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را 
خاكی و متواضع با لباس ساده بسیج 
دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، 
زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپید با قلمهای 
سرخ می‌نوشت.

منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: دالایی

تعداد بازدید از این مطلب: 53
موضوعات مرتبط: خاطرات شهید ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 10


زندگی و نماز...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا
شهید آوینی...تابلو شهدا...خاطرات شهید آوینی
زندگی و نماز


به نماز سید كه نگاه می‌كردم، 
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. 
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. 
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» 
به چشمانم خیره شد. 
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» 

گفت و رفت. 
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. 
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود. 
1- از سخنان سید مرتضی آوینی

منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: اكبر بخشی

تعداد بازدید از این مطلب: 57
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


ندامت...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

شهید آوینی ...تابلو شهدا...خاطرات شهدی آوینی

ندامت


صفحه سپید تقدیر ورق خورد، 
اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاكی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت. 
سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود. 
كه من دل سید را شكستم. 
از شدت ناراحتی به حیاط آمدم 
نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من، 
همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. 
سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد. 
او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود. 
ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم. 
گویی اتفاقی نیفتاده است.

منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:محمدی نجات 

تعداد بازدید از این مطلب: 51
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تکریت آزاد شد

دوستان تکریت آمروز آزاد شد

 

آزادی تکریت رو خدمت همه شیعیان و ایرانیان و همچنین سردار سلیمانی تبریک میگیم

 

لبخند

اینم متنش:

با استقرار نیروهای الحشد الشعبی و ارتش عراق در مناطق مختلف تکریت از جمله ساختمان های امنیتی، مجتمع های دولتی و 13 کاخ ریاست جمهوری، تکریت از دست نیروهای داعش و تکفیری آزاد شد.
کد خبر: ۴۸۶۸۴۹
تاریخ انتشار:۱۱ فروردين ۱۳۹۴ - ۱۷:۴۹-31 March 2015
 
 
با استقرار نیروهای الحشد الشعبی و ارتش عراق در مناطق مختلف تکریت از جمله ساختمان های امنیتی، مجتمع های دولتی و 13 کاخ ریاست جمهوری، تکریت از دست نیروهای داعش و تکفیری آزاد شد.

به گزارش ایرنا، منابع امنیتی نیروهای الحشد الشعبی(نیروهای مردمی) و پلیس فدرال در جریان دور جدید عملیاتی که از شب گذشته آغاز شد، توانسته بودند تا حوالی ظهر امروز پل العلم را نیز بطور کامل در اختیار بگیرند.

این منابع گفته اند که عملیات پاکسازی تکریت در حالی انجام شد که گروه تروریستی داعش بیشتر ساختمان های تکریت مرکز استان صلاح الدین را تله و بمب گذاری کرده بودند.

این عملیات در حالی به مراحل پایان رسید که به گفته منابع خبری در عراق، برخی کشورهای منطقه برای جلوگیری از آزادی این شهر به دولت عراق فشار زیادی وارد کردند. 
تعداد بازدید از این مطلب: 33
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 8


مجموعه خاطرات از شهید آوینی.......تابلو شهدا

 

 


كتابچه دل سید پر بود‏، 
آن را كه می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیله‌اش نمی‌گنجید. 
سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید. 
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود‎، متواضع و بلندنظر، 
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. 
برق سكه‌ها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان. 
اعتراض كردم، سید سالهاست كه می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ... 
كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»

منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر

 

 

بقیه در ادامه مطلب

تعداد بازدید از این مطلب: 31
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


داد زد:خدا لعنتت كند ........

 

 

 

 


احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي مي‌شد. من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين مي‌كني؟! 
همه سرها به سويش برگشت در رديف‌هاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستي‌ام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را مي‌شناسي؟» 
گفت: «سيد مرتضي آويني است.»

تعداد بازدید از این مطلب: 37
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 11


نماز.......... خاطره ای از شهید آوینی

 

شهید آوری


به نماز سید كه نگاه می‌كردم، 
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. 
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. 
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» 
به چشمانم خیره شد. 
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» 

گفت و رفت. 
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. 
منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: اكبر بخشی

تعداد بازدید از این مطلب: 53
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 8


خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟ (خاطرات شهید کاوه)

خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟

 


من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. 
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم. 

راوي:يوسفعلي ميرشكاك

تعداد بازدید از این مطلب: 35
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


وصیت نامه شهید سید مرتضی آوینی

وصیت نامه شهید مرتضی آوینی

 

شهید آوینی

زندگی زیباست،

اما شهادت از آن زیباتر است؛                                   

                                                  سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق،

تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند.                                           

و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند،

تا در مقتل کربلای عشق،                    

                           آسانتر بریده شوند.

و مگر نه آن‌که از پسر آدم،                       

عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش،بیشتر دوست داشته باشد.

و مگر نه آن‌که خانه تن، راه فرسودگی می‌پیماید

                                                                                    تا خانه روح، آباد شود.

 

 

 و مگر این عاشق بی‌قرار را                                                                                              

بر این سفینه سرگردان آسمانی،که کره‌ی زمین باشد،

                                                                    برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند.

و مگر از درون این خاک، اگر نردبانی به آسمان نباشد،

                                                                                     جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور برمی‌آید.

ای شهید، ای آن‌که بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای،


دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز، از این منجلاب بیرون کش".

تعداد بازدید از این مطلب: 38
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی به زبانی دیگر

زندگينامه  شهید سید مرتضی آوینی

 

  

 

سال 1326 بود که پا بر خاکدان هستي نهاد

            و در کوچه پس کوچه‌هاي خاکي حرم حضرت عبدالعظيم بزرگ شد،

                   اما هنوز مدت کوتاهي نگذشته بود که به دليل شغل پدر

                       به شهرهاي زنجان، کرمان و تهران رفت. سفر او را پخته‌تر کرد.

                              خيلي زود لطافت روحش نمايان شد و او با سرودن شعر،

                                   نوشتن داستان و مقاله اين جوش و خروش را به صفحه کاغذ سپرد.

                             بعضي اوقات نيز نقاشي مي‌کشيد، تا رازهاي درونش را برملا کند.

                      دوره‌ي دبيرستان را که به پايان رساند در رشته معماري دانشکده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران

                پذيرفته شد و آن‌جا پلي شد تا سيدمرتضي بتواند آن‌چه را که دوست دارد بياموزد.

          تا پايان دوره کارشناسي ارشد درس خواند اما بعدها گفت:

                                           "حقير داراي فوق‌ليسانس معماري از دانشکده هنرهاي زيبا هستم

                                    اما کاري را که اکنون انجام مي‌دهم نبايد به تحصيلاتم مربوط دانست.

                             حقير هر چه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است

                          .........

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب 

تعداد بازدید از این مطلب: 30
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3


زندگینامه شهید آوینی بصورت خلاصه
شهيد مرتضي آويني در معماري و ادبيات به دنبال معناي واقعي هنر بود و در عين حال كه دانشجوي هنر بود به فلسفه و ادبيات نيز علاقه فراواني داشت.

به گزارش خبرنگار باشگاه خبرنگاران؛سيدمرتضي آويني 20 مهر 1326 در شهر ري به دنيا آمد.در سال 1333 كلاس اول دبستان را در خمين به پايان رساند.دو سال بعد به دليل موقعيت شغلي پدر از خمين به زنجان رفتند.

                                    

از آنجا كه در زنجان مدرسه‌اي نبود بنابراين پدر وي مدرسه‌اي را داير كرد و.....

 

 

بقیه در ادامه مطلب

تعداد بازدید از این مطلب: 54
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 4


زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

 

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.

اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و  بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت..............

 

 

بقیه در ادامه مطلب

تعداد بازدید از این مطلب: 38
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


زندگینامه شهید آوینی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 

 

بقیه در ادامه مطلب

تعداد بازدید از این مطلب: 53
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0



عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

1 2 3
به "تابلو شهدا" امتیاز دهید: